تبليغاتX
دنوش

به خشنودی اهورامزدا

گفتار نیک کردار نیک پندار نیک
دوستان :
نفس بریده (باران)**
ایکاروس **
کازابلانکا (علي)**
فرامرز
eftengo
sms 4 sms**
levazito
زن تنها **
ترنج
ايران كارتون
ستاره تنها
شقايق وحشي
تو هم اشك مرا معنا نكردي
دختران آبي (سايه)
ایرانیان باستان **
انجمن گرافيك ايرانيان
چشم تو چشم
مهران
یاسوج(مجتبی)**
پرشين (سالار)**
پيمان
پسر یخی(امیر حسین)**
نیلوفرانه **
سیب نقره ای
رویداد
داریوش کبیر**
عکس های منتخب
هدیه بهار
پژواک **
جوک و اس ام اس خفن
سروش آریامهر **
در امتداد شب
شاد مهر عقیلی
فرشته
3heart
قایقهای آتش گرفته
تنها (یکتا)
الهه شرقی (فرشته )
تنهایی و عشق(بهنام)
انتظار _ اشک (پژمان)**
تپشه قلب(مجتبی)**
(امید)
زیگ زاگ
شازده کوچولو
روح سرگردان **
تک ویلون (احمد)
مرد جان به لب رسیده **
غریبه آشنا (بهار)
آمستریس**
دلشیفته (مونا)**
مجتبی
گفتمان(پارسی)**
ناله های عاشق(بهروز)
قصه گو(حامد)
زخمی (ژنرال شکست خورده)
مزدشت **
قالب میهن بلاگ و بلاگفا

پیوندهای روزانه :
ایران گرافیک
تاتر
انجمن هنر گرافیک
آرشیو لینکدونی

طراح قالب :

ParsTheme
Powered By
BLOGFA.COM

تعداد بازديدها:

RSS

سورنا :

بر پایه گفتهٔ پلوتارک «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»

 

سورنا (سورن پهلو) يكي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ ایران  در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي كرد و رومي ها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستي سخت و تاريخي رو به رو ساخت. او جوانی بود آریایی خردمند، نیکو چهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانی بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می بست

 


سورنا سردار دلیر  پارتی معاصر  اشک سیزدهم ارد اول  (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاج گذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را به کمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می کردند به زیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، ولی  به  احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد  چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختی ها سورنا را دست داده بود  به آسانی وی را در دام هایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد به جای این که سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد

 

جنگ سورنا و کراسوس :

 

سورنا در زمان پادشاهی ارد دوم  اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ رومیان (نبرد حران ) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت مانند  اسکندر ، ایران و هند را فتح کند، از سورنا ، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

 

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كردهاند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمی شدند و تا آخرين نفس بايد می جنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد.

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/04/21 ساعت 11:17 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


آرش کمانگیر :

 

آخرین فرمان

 

 

باید اکنون پهلوانی از شما تیری کند پرتاب
گر به نزدیکی فرود آید،
مرزهاتان تنگ!
خانه هاتان کور!
ور بپرّد دور...
آه... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان!

شکست چه واژه تلخی بود. آنقدر تلخ که زبانها لحظه ای آنرا نگه نمی داشتند. هر کسی بر زبانش می آورد، دلش پر درد می شد. منوچهر شاه به چهره پهلوانان لشگرش نگاه کرد. سر ها به زیر بود. منوچهر آه کشید. گناه او نیز کمتر از سردمداران لشگرش نبود. به قول و قرارش با افراسیاب فکر کرد. کیست آنکه از قله دماوند بالا رود و قدرت کمانش آنگونه باشد که مرز ایران و توران را تا آنجا که ممکن است عقب براند. هیچکس...

هیچکس؟؟؟؟......

 چرا! کسی هست. نه قهرمان پولادین بازو و نه سردمدار دلیر لشگر. کسی که عشق به ایران وادارش می کند تا داوطلب پرتاب تیر شود. اینک آرش کمانگیر، تیر و کمان به دست، وارد خیمه منوچهر، شاه ایران می شود. تعظیم می کند… منوچهر از قدرت بازوی او در شک است. علت شکست او از افراسیاب همین بود. شاه ایران فقط به قدرت بازو می اندیشید. حال، آرش قدرت ایمان را برایش معنا می کرد. آرش کمانگیر قدمی به جلو آمد. به ناگاه جامه اش را از تن درید و برهنه شد. ندا داد: تن پاک مرا بنگرید که بی عیب و آهو است. اینک من، آرش کمانگیر، رهسپار البرز کوه می شوم تا بر بلند ترین قله اش با کمانم یکی شوم، پرواز کنم، زندگی دوباره به ایرانشهر ببخشم. کمان به دست گرفت و از خیمه بیرون رفت…….

 شب فرا رسید...

 شامگاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی ِ قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری آری، جان ِ خود در تیر کرد آرش.
کار ِ صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش...
تیر ِ آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روز از پیِ آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند،
و آنجا را از آن پس،
مرز ایران شهر و توران شهر نامیدند.

 

 

  داستان آرش کمانگیر :

 

 

تندیس آرش در بروجرد

 

 در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی در جنگی با توران ، افراسیاب  سپاهيان ایران را در  مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر اين می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز  البرز کوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز  دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود  جیحون یا آمو دریا  بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود. پس از اين تيراندازی آرش از خستگی می‌ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود.

مطابق با برخی روايت ها اسفندار مذ تير و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره های  جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/04/14 ساعت 11:26 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


آریو برزن

 

 

 

این اسم برای خیلی از ماها آشناست اما نمیدونم شما چقدر از این اسم و شخصیتش میدونید؟؟

 

 آریو برزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين ، دليرانه از سرزمين خود پاسداري كرد و در اين راه جان باخت و حماسه ی «در بند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها يا كردها می دانند.

 

 «اسكندر مقدوني » در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پاياني ايران ، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه ، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد . اسكندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد :بخشي به فرماندهي (پارمن يونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوي پارسه روان شد وخود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكيلويه)رادر پيش گرفت ودر تنگه هاي در بند پارس(برخی آنرا تنگ تك آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد.

 

محدوده جنگ آریوبرزن و اسکندر

 

در جنگ دربندپارس آخرين پاسداران ايران با شماري اندك به فرماندهي آريوبرزن دربرابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند وسپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريوبرزن وپاسداران تنگه هاي پارس گذشتن سپاهيان اسكندر ازاين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. ازاين رو «اسكندر» به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيلThermopyle متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بيراهه وگذراز راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند وآنان رادر محاصره گرفت.

آريوبرزن با 40سوار و5هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن ، خط محاصره را شكست وبراي ياري به پاتخت به سوي پارسهPersepolice شتافت ولي سپاهياني كه به دستور «اسكندر» ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش ازرسيدن او به پايتخت،به پارسه دست يافته بودند.آريوبرزن با وجود واژگوني پايتخت ودر حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود،حاضر به تسليم نشدوآنقدر درپیكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همه يارانش از پاي در افتادندوجنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.

یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.

و نکته آخر اینکه اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرم خیانت کشت.

 

منبع: هفته نامه تاریخ

ایران باستان پیرنیا

نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10 ساعت 22:25 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


همسران رضا شاه:

مریم سوادکوهی که برخی منابع نام او را صفیه و تاجماه نوشته اند، دخترعمو و نخستین همسر رضا خان سوادکوهی ( رضا شاه پهلوی بعدی) بود. رضا خان تنها به سفارش مادر با وی ازدواج کرد و هنگامی که قصد ازدواج با تاج الموک را داشت مجبور شد که وی را طلاق دهد . مریم برای او یک فرزند دختر به نام فاطمه که بعدها همدم السلطنه پهلوی نام گرفت، به دنیا آورد و در جوانی در سال ۱۲۸۲ ه.ش درگذشت.

تاج الملوک آیرملو معروف به "ملکه مادر " دختر یاور (سرگرد) آیرملو از سران قزاق بود. او زمانی که هنوز رضا شاه افسر آتریاد قزاق بود، با وی ازدواج کرد و برای او چهار فرزند به نام های شمس پهلوی، محمدرضا (محمدرضا شاه پهلویاشرف پهلوی، علیرضا پهلوی به دنیا آورد و پس از به سلطنت رسیدن رضا شاه پهلوی، به علت اینکه مادر ولیعهد محسوب می‌شد از اعتبار و نفوذ ویژه‌ای برخوردار شد که آن را در دوران سلطنت پسرش نیز حفظ کرد. او بعد از رضا شاه دوبار شوهر اختیار می‌کند: قاسم ملک پور و رحیم علی خرم . او در روز ۱۰ فروردین ۱۳۵۹ در نیویورک بر اثر کهولت درگذشت و به خاک سپرده ‌‌شد.

تاج الملوک مادر محمد رضا شاه پهلوی

قمرالملوک امیرسلیمانی معروف به ملکه توران دختر عیسی خان مجدالسلطنه امیر سلیمانی، دومین همسر رضا شاه پهلوی و مادر غلامرضا پهلوی بود.

او در سال 1283 ه.ش به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا أخذ دیپلم از دبیرستان ناموس تهران ادامه داد و در سال 1301 ه.ش در سن 19 سالگی همسر دوم رضا خان سردارسپه ( رضا شاه بعدی) شد، ولی اندکی پس از تولد شاهپور غلامرضا پهلوی، بر اثر ناسازگاری در سال 1302 ه.ش از رضا شاه جدا شد.

ملکه توران پس از جدایی، با پسرش شاهپور غلامرضا زندگی می‌‌کرد و سال ها بعد در سال 1324 ه.ش با ذبیح الله ملک پور (بازرگان معروف) ازدواج کرد. او پس از انقلاب اسلامی 1357 ه.ش ایران را ترک کرد و در آلمان اقامت گزید تا اینکه بر اثر کهولت به خانه سالمندانی در پاریس سپرده شد و در همانجا در سال 1374 ه.ش در سن 91 سالگی درگذشت

رضاشاه از طریق امیرلشکر خدایارخان خدایاری با عصمت‌الملوک دولتشاهی دختر غلامعلی میرزا مجلل‌الدوله دولتشاهی که بعدها از سوی رضا شاه پهلوی به سمت ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی منصوب شد، آشنا گردید و پس از چندی وی را به عقد خود درآورد.عصمت‌الملوک از سال ۱۳۰۲ که وارد دربار شد تا تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۵، سه فرزند به نام‌های عبدالرضا پهلوی، احمدرضا پهلوی، محمودرضا پهلوی وسالهای بعد دو فرزند دیگر با نام‌های فاطمه پهلوی و حمیدرضا پهلوی به دنیاآورد .

ملکه عصمت الملوک

ملکه عصمت‌الملوک دولتشاهی به هنگام تبعید رضاشاه، همراه وی به جزیره موریس رفت و پس از چند ماه به تهران بازگشت. وی از ابتدا وارد سیاست نشد. اما از نفوذ خود در به کار گماردن اقوام خویش در پست‌های مهم استفاده شایانی کرد. پس از مرگ رضاخان در ویلای شخصی خود در شمیران اقامت کرد. پس از انقلاب اسلامی در تهران ماند و در سال ۱۳۷۴ شمسی در سن ۹۰ سالگی درگذشت.

نوشته شده در جمعه 1387/04/07 ساعت 0:6 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


زندگی رضا شاه :

 

رضا شاه بزرگ در ۲۴ حوت ۱۲۵۶ (ربیع‌الاول ۱۲۹۵ هجری قمری) در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش عباسعلی، سرهنگ فوج سوادکوه، و مادرش زهرا (نوش‌آفرین)  که از مهاجرین قفقاز بود. پدربزرگ رضاشاه، مرادعلی خان نام داشت که افسر ارتش بود که در محاصره هرات در سال ١٢٢٧ کشته شده بود .

مراد علی خان هفت پسر داشت. پسر اول او چراغعلی خان بود که درتهران زندگی می کرد و دارای مقامی در قشون بود.  پسر دوم او نصرت الله خان نام داشت  که یاور فوج ِ سوادکوه بود و رضاشاه چندی  در  زیر دست او خدمت کرده بود . عباسعلی خان پدر رضا شاه  فرزتد هفتم مراد علی خان بود .

 عباسعلی خان مشهور به داداش بیک در سال ١١٩٣ خورشیدی در آلاشت متولد شده و در نوجوانی  حرفه  سپاهیگری را چون نیاکان خود پیشه کرده بود .  عباسعلی خان در  فوج سوادکوه به حرفه سپاهیگری اشتغال داشت . وی با  درجه نایبی در سال ١٢٣٥ در جنگ سوم افغان شرکت کرد.

 رضا شاه بزرگ از ازدواج دوم عباسعلی خان با نوش آفرین پا به عرصه وجود گذاشت لیکن عمرش چنان دراز نبود که شاهد برآمدن سرداری باشد که به ایران هدیه کرده بود . وی شش ماه پس از تولد رضا شاه رخت به سرای باقی کشید .

نامهای رضا خان :

 

رضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل مختلف به نام‌هائی چند خوانده شده است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود «رضا سوادکوهی» نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به «رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامی‌اش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای ۱۲۹۹ و به دست‌گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» می‌خواندند. پس از رسیدن به سلطنت و انتخاب نام خانوادگی پهلوی به «رضاشاه پهلوی» شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب «کبیر(بزرگ)» داده شد و از آن پس هوادارانش او را «رضاشاه کبیر» می‌خوانند.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 17:34 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


عشق !

آیا هرگز ممکن است پرتویی از عشق بتابد

و رایحه شادی بر نخیزد ؟؟!!

 

و شادی چیست ، جز رایحه عشق؟

با وجود این دنیا پر از آدمهای دیوانه است ،

عشق، حتی لحظه ها را نیز جاودانه می کند.

 

 

 

جایی که عشق هست ، هیچ چیز زود گذر نیست ،

جایی که عشق هست ، در آنجا جاودانگی هست!!

اگر از دریچه چشمان عشق به قطره نگاه کنی ، دریا می شود!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 12:35 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


تو می توانی ...

 

 

 

خسته و دلشکسته از تمام آنچه باید باشد و نیست ، از گذر همیشگی کفشهای رنگارنگ با آدم های رنگارنگ و دلهای رنگارنگ . دیگر بریده ام از هر رشته ای که مرا به هستی متصل می کند. باور کن شوخی نمی کنم ، تو اگر خودت باشی ، خود خودت ، می توانی معنی لرزش شانه های مرا بفهمی ولی اگر تو را هم رنگ کرده باشند ...؟!

گفتم آدمهای رنگارنگ حال می گویم آدمهایی با چشم هایی بی رحم، چشم هایی که مثل آینه های زنگار گرفته گویا مدتهاست هیچ دست مهربانی غبارشان را نربوده است. چشم های آشنا که با هم غریبه اند ، از هم متنفرند ، چشم های هوسباز ، چشم های دلتنگ ، خسته و کهنه ، چشم های هزار رنگ و بی رنگ.

اما ...

اما نه ... هنوز می توان به تو اعتماد کرد.

 

 

تو می توانی سبز باشی به سبزی همه درختان جنگل های شمال و روشن باشی درست مثل باران که همین که می بارد می رویاند ...

من می دانم ، هنوز تو را رنگ نکرده اند . تو پاک تر از آنی که من فکر می کنم ، بلند شو ، دست مرا هم بگیر و بلندم کن ، باور کن به تنهایی توان ایستادن ندارم.

بلند شو و دریچه ای را که مدتهاست بسته اند باز کن ، بس است هر چه نشستیم و در خویش شکستیم . بس است هر چه ریسمان برگردنمان انداختند و بر روزگارمان تاختند . اگر اراده کنی

می توانی ، به چه می اندیشی ؟؟

تو را چه شده؟!... مگر گرد مرگ بر تو پاشیده اند؟؟ ...

درنگ کن .

 آنطرفتر از این وادی حیوانی دریا چشم به راه ماست .

 

 

 

آن وقت است که می توانی نفس بکشی . می توانی حرف بزنی ، می توانی خودت باشی آنجایی که هیچ کس نه می خواهد و نه می تواند تو را رنگ کند و تو آنجا می توانی به همه دریاییها اعتماد کنی . به شرط آنکه برخیزی ، از خستگی و تشنگی نهراسی و این بیابان سرگردانی را پشت سر بگذاری. آنطرف تر دریا منتظر ماست. گوش کن ، خروش امواجش مارا به خویش می خواند ، چند قدم بیشتر تا وسعت آبیش نمانده است.  

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 12:28 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


 

عشق!

 

 

 

حلقه گلی که از گلهای عشق بافته ای ،

رایحه ای دارد که می توانم استشمامش کنم !!

و تاک عشقی که نشانده ای

شاخ و برگش را به همه قلبم می کشاند!

اشکهای عشق و شادمانی ات،

چراغ و توان را به خانه چشمانم می آورد !

نوشته شده در جمعه 1387/02/27 ساعت 23:1 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


عکس : ناصرالدین شاه - عکاس : خود ناصرالدین شاه!!

در زمان آقا محمد خان قاجار وقتی کرمان را در تصرف داشت ، بسیاری از زنان یا به اراده خود یا به اراده برادران و پدرانشان از بالای برجها ، پشت بامها ، و باروها به پایین انداخته می شدند یا اینکه زنان را لای جرز دیوار ها می کردند تا به دست آقا محمد خان یا سربازانش نیفتند.....!!

در زمان انقلاب صنعتی که مقارن با دوره قاجار در ایران بود آن لحظه که زنان اروپایی درکارخانه ها مشغول کار بودند یا در کاخهای سلطنتی زنان به امور مملکتی می پرداختند، زنان حرمسرای قاجار وقت خود را در بین دیوارهای قصر ها و کاخها به صحبت درباره دیگران یا حسادت به یکدیگر به هدر می دادند !! عصر ها در مهمانیهای بی مورد و بی هدف قصر شرکت می کردند اما هیچیک از این وضع زندگی راضی نبودند ...

از تفريحاتی که در زمان «فتحعلي‌شاه» رواج داشت، مسابقه‌ي «نرم‌تني» بود که شاه دستور مي‌داد که پارچه‌ي مقاوم و پلاستيک مانند بزرگي را در سالن قصر پهن کنند و روي آن ابريشم خرد شده بريزند. آنگاه او به زنان خود دستور مي‌داد که با پاي برهنه روي آن راه بروند. پس از اجرا، به خانم‌هايي که خرده‌ابريشم به پايشان نمي‌چسبيد، جايزه داده مي‌شد.!!!

از تفريحات ديگري که در عصر «ناصرالدين‌شاه» معمول شده بود، بازي «چراغ خاموش کن» بود. در اين باره «تاج‌السلطنه» دختر اين پادشاه در خاطراتش چنين مي‌نويسد:«پدر من مقصود عظيمي از اين بابت داشت. اولأ مي‌خواست از داخله‌ي حرمسرا کاملأ مستظهر باشد. ديگر آن‌که مي‌خواست بداند کداميک از خانم‌ها با هم دشمني دارند. اين بهترين وسيله براي فهم اين کار بود. اين بازي عبارت بود از خاموش کردن چراغ و زنان در تاريکي حکم قطعي در آزادي داشتند تا با يکديگر برخورد کنند، همديگر را کتک زده يا ببوسند و وقتي چراغ روشن مي‌شد، هر کس به همان صورت که بود، ديده مي‌شد. در پايان کار مجروحين مورد الطاف ملوکانه قرار مي‌گرفتند و اشخاصي که لباسشان پاره و بي‌مصرف شده‌بود با اعطاي پول لباس، سرفراز مي‌شدند.!!!»

ایشون هم تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه هستند که در دوحالت عکس گرفته !!!

انیس الدوله سوگلی حرمسرای ناصری!!

و در آخر هم فقط می تونم بگم که احتمالاً همین خوش سلیقگی شاهان قاجار بود که  مملکت رو به باد داد !!!!

 بقیه عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 1387/02/21 ساعت 11:31 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


 چند مدت پیش خیلی حسرت گذشته رو می خوردم

اما وقتی خوب فکر کردم

به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام به گذشته فکر کنم جز اینکه حال رو از دست میدم هیچ نتیجه دیگه ای نداره!!

 

 

 

به نظر من لحظه کنونی ، همه چیز است ،

گذشته نیز حالی است که فوت کرده .

آینده نیز حالی است که هنوز نیامده !!

پس زندگی همواره در لحظه اکنون و اینجا ، جریان دارد

از این رو نه جوش آینده رو می زنم و نه دیگه غم گذشته را می خورم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10 ساعت 12:38 توسط ندا


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com